بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

21 ماهگی...

خدایا هزاران بار شکرت... به خاطر بودن بردیا در کنار ما... از شیرین کاریا ش سیر نمیشیم که هیچ... هر روز تشنه تریم.... وقتی طلب آب میکنی.... میگم بردیا همینجا بشین برم آب بیارم... دنبال من نیای خواب آلویی میخوری زمین... تو میگی:باش ش ش ش.... همون باشه....کاملا خواب آلو و چشم بسته....  کاملا چلوندنی... من: نیای دنبالم ها!!!!         تو:باش    من:بردیا پسر خوبی باشی ها       تو:باش بعد از نوشیدن آّب هم  گردنتو حسابی کج میکنی و میگی: منون( ممنونم) موقع آشپزی مامان مثل یه بچه گربه ی ملوس... دقیقا مثل بچه گربه .... انقدر سرتو میکشی روی ...
10 اسفند 1391

یک ماه تا بهار... با بردیا

به نام خدا... مامان فدات شه... فدای اون پست دستت که اگزما زده... روزی هزار بار میبوسمش تا خوب خوب بشه... بمییییییرم که انقدر کیوی دوست داشتی و دیگه نمیتونی بخوری...  دارچین ممنوع... غذاهای فست فودی و پر ادویه ممنوع... آقای دکتر اینطوری بودن ... که تو چه چیزایی دوست داری!!!  تخم بلدرچین!!!!   کره... اونم خالی وبدون نون!!!!   من فدای تو... هزار ماشالله یه کم اشتهات بهتر شده... آهااااااا.... دندون سیزدهم و چهار دهمت  تقریبا نمایانه ...  دندونای نیش بالا.... مبارکه... مبارکه... خیلی خیلی مبارکه پسرکم . این روزا کیف میکنی... داریم خونه تکونی میکنیم... تو هم اسکاچ و دستمال به دست... پا به پا...
4 اسفند 1391

شیرین یا با نمک...

 به نام خدا...  اول از همه بگم که :بردیای عزیزم کوتاهی مامان و ببخش به خاطر دیر به دیر آپ کردن وبلاگت... یه مشکل برای سیستم پیش اومده... در حال بررسی هستیم جان دلم...  بعدشم... خودت بگو بهم که تو با نمکی یا شیرین؟؟؟؟؟   هر چی که هستی... نفسمی عزیزم... حرف زدنت داره روز به روز بهتر میشه... با هر کلمه ی جدیدت ضربان قلبمو میبری بالای بالا... اجید(مجید)     حمی(حمید)    دارا(سارا)   بده   پارسا  و یه عالمه کلمات نسبتا مفهوم... من فدای اون نمک و شیرینی حرفات...  صرف نظر ازینکه تماشای تی وی خوبه یا بد؟؟   روی تمرکز و تکلم بچ...
26 بهمن 1391

کی بلده؟؟

به نام خدا... کی بلده توی خونه لباس راحتی بپوشه... بعد گیر بده به کفش مهمونی ش و اونم بپوشه و حسابی خوش تیپ بشه؟؟؟ کی بلده تا قطره اهن و دست مامانش میبینه به سرعت نور فرار کنه و بره تو بغل خرسش؟؟؟ کی بلده از شدت خود شیفتگی عکشو تو بغلش بگیره و هی تو خونه بچرخه... گاهی هم یه ماچ نثار عکسش کنه؟؟؟  کی بلده اینطوری لم بده و مثل آدم بزرگا تی وی ببینه؟؟؟؟ آخه کی انقده آقا و با شخصیته؟             ...
15 بهمن 1391

تو خودت نمره ی بیستی

به نام خدا... بیست ماهه َشدی... در حالی که خودت بیست بیست بیستی ... ماهی... گلی... شلوغ میکنی... ریخت و پاش میکنی... میشکنی... به هم میریزی... لج میکنی... گریه میکنی جدیدا( اونم نصفه شبا) کاری که از بدو تولد به ندرت انجام دادی...گاهی تا ته بشقاب رو میخوری... گاهی لب به غذا نمیزنی... قطره ِ آهن و نگه میداری تو دهنت و فرار میکنی و قورت نمیدی تا یه جای امن بریزی بیرون.... توی ماشین یه جا بند نمیشی...  ته مونده ی چایی هر کی که باشه رو با ولع سر میکشی!!!!   حالا با چه دردسری باید لیوان و از دست تو گرفت بماند.... و البته ... مهربونی... مهربون مهربون... همه میدونن... هر کی قربون صدقت بره بوسش میکنی.... مامان و که کشتی با ای...
5 بهمن 1391

همچین پسری کی دیده؟

به نام خدا همچین پسری کی دیده؟؟ از کجا شروع کنم نمیدونم... از ادا و شکلک های جدیدت؟؟ از تقلید چشمای گربه ی مصطفی   یا گربه ی نازی؟...(گربه های توی کتابت)چقدرررررر هم ماهرانه این کار و میکنی... از بی بی  گفتنت به جای نی نی !!!  ایگل به جای عقاب!!!   مرحبا به تو... تا کی میخوای به این شیرین شدن و دلبری هات ادامه بدی نمیدونم.... من که دیگه هلاکتم پسر... هلاک اون دستای توپولی که گاه و بی گاه... آروم آروم صورت مامان و نوازش میکنه... بعدشم یه بوسه ی آبکی...به به تر و تمیز بودنت برام ثابت شده.... روزی ١٠٠ بار خونه رو جارو دستی میکشی... بعد میبری کنار سطل زباله ١٠٠ بار باز و بسته میکنی... مثلا که داری آش...
27 دی 1391

شرح روزهای اخیر

به نام خدا... بردیای عزیز تر از جونم... چند تا کتاب برات خریدم... که برخلاف بقیه کتابها و دفتر نقاشی ها فعلا سالمن...  بسی جای خوشحالی داره برام... کم کم داری علاقه مند میشی به ورق زدن و تماشا کردن کتاب...  منم در نقش یک راوی صبح تا شب باید عکسای کتاب و توضیح بدم... اعتراف میکنم که گاهی مخم سوت میکشه به خاطر این همه تکرارررر... فدای سرت مادرررررر چند تا عکس هم از روزهای اخیر دارم برات... باز هم هنرمندی: اخمت موقع تمرکز روی کتاب هم مثل بابایه... لیمو شیرین هم که اصلا دوست نداری!!!!  تموم شد... ...
22 دی 1391

یک روز و چند عکس

به نام خدا... تصاویر گویاست... وسط نماز خوندنم کاری پیش اومد... رفتم و وقتی برگشتم این لحظه رو دیدم...خدایا ممنونم که دوربین دم دست بود و شارژش به اندازه ی کافی... ده بار تکرارش کردی... خوش به حال خدا... چند ساعت بعد یه فیلم چند دقیقه ای ازت گرفتیم که سخت مشغول رقصیدنی...  پا میکوبی دیدنی... سوت میزنی تماشایی... درستشم همینه... تمام ابعاد شخصیتی خودتو پرورش میدی... من فدای تو کمک گرفتن از هر وسیله ای برای بلند کردن قد و هیکل...  حتی اگه اون وسیله چهار تا چرخ داشته باشه... با شنیدن جمله ی چقدر خوشگلی... یا خوشگل شو... یا هر چیزی تو این مایه ها  این شکلی میشی... همه جوره خوشگلی پسرکم... حتی اینطو...
8 دی 1391